تبليغاتX
آفتابگردان
آخرين سخنان برخي بزرگان پيش از مرگشان
با نگاهي به زندگي‌نامه‌ي شاعران، نويسنده‌ها و هنرمندان جهان؛ افرادي كه از ميان آن‌ها با خودكشي جان سپرده‌اند، شگفت‌زده خواهيم شد بزرگاني چون «ارنست همينگوي»، «ويرجينيا وولف»، «صادق هدايت» و... برخي از اين افراد پيش از مرگ يادداشت خودكشي از خود به جاي گذاشته‌اند كه بخش‌هايي از اين يادداشت‌ها و نحوه‌ي خودكشي نويسندگان آن‌ها را مي‌خوانيم

فردي پراينز ، ‌٢٢ ژوئن ‌١٩٥٤ – ‌٢٩ ژانويه ‌١٩٧٧، كمدين بازي در فيلم مرد و چيكو
مشكلات ناشي از افزايش وزن و دورگه بودن‌اش باعث احساس تنهايي و بيگانگي‌اش بود. با وجود يادداشت خودكشي پرايز، علت مرگ زودهنگام او؛ شليك تصادفي گلوله ناشي از مصرف قرص‌هاي افسردگي «كوالد» گزارش شد

آن گاه كه ديگر من از دنيا رفته‌ام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باران‌اش را پريشان مي‌كند و تو دل‌شكسته بر روي پيكر بي‌جان من خم مي‌شوي و من اهميتي نمي‌دهم. چرا كه مي‌خواهم در آرامش به‌سر برم؛ به‌سان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخه‌هاي نازك‌شان را خم مي‌كند و من ساكت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اكنونِ تو خواهم بود




سارا تيسديل ‌١٩٣٣- ‌١٨٨٤ شاعره‌ي آمريكايي، متولد سنت‌لوئيس
وي چندين جلد كتاب شعر شامل «هلن از تروي» و «رودخانه‌هاي در راه دريا» از خود به جاي گذاشته ‌است. اشعار تيسديل بسيار ظريف، احساسي و شخصي هستند
او بسيار احساساتي و گوشه‌گير بود و سرانجام در ‌٤٨ سالگي پس از نوشتن يادداشت خودكشي‌اش خطاب به عاشقي كه ترك‌اش كرده ‌بود، خود را غرق كرد



كرت كوبين ‌٢٠ فوريه ‌١٩٦٧- ‌٨ آوريل ‌١٩٩
خواننده‌ي اصلي گروه نيروانا كه در تمام دوران كودكي‌اش بيمار و مبتلا به برونشيت بود. جسد كرت را يك برق‌كار كه براي نصب سيستم امنيتي به خانه‌ي او رفته ‌بود، پيدا كرد. وقتي كسي در را به روي برق‌كار باز نكرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهي انداخت. تا قبل از اين كه لكه‌هاي خون را كنار گوش جسد ببيند، فكر مي‌كرد آن چه روي زمين افتاده ‌است يك عروسك چوبي است وقتي پليس در خانه را شكست، هنوز اسلحه در دست كرت به سمت چانه‌اش نشانه رفته ‌بود. يادداشت خودكشي او كه ـ با جوهر قرمز نوشته‌ شده ‌بود ـ كمي آن‌سوتر روي پيشخان آشپزخانه قرار داشت



جون اريك هكسوم ‌٥ نوامبر ‌١٩٥٧- ‌١٨ اكتبر ‌١٩٨٤
هنرپيشه‌ي نقش فيناس باگ در فيلم «مسافران» در مقابل مينو پلوس. آن چه از هكسوم به جاي مانده دقيقا يك يادداشت خودكشي نيست. ولي از ادبيات ارزشمندي برخوردار است؛ مرگ هكسوم بر اثر يك تصادف در هنگام بازي در سريال تلويزيوني «مخفي‌كاري» رخ داد. آن جا كه هكسوم مي‌بايست با يك تفنگ مشقي به سر خود شليك مي‌كرد. ضربه‌ي ناشي از شليك گلوله‌ي مشقي باعث شكسته‌شدن بخشي از جمجمه‌ي هكسوم و فرو رفتن استخوان‌هاي خرد شده به مغز وي شد؛ او شش روز بعد از اين حادثه درگذشت

احساس مي‌كنم باز به يكي از حمله‌هاي ديوانگي‌ام نزديك مي‌شوم. ديگر نمي‌توانم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم؛ اين بار بهبود نخواهم يافت صداهايي در سرم مي‌شنوم و نمي‌توانم روي نوشته‌هايم تمركز كنم. تاكنون مبارزه كرده‌ام ولي ديگر نمي‌توانم




ويرجينيا وولف١٩٤١- ‌١٨٨٢
نويسنده‌ي صاحب‌نام انگليسي كه سبك جديدي را در رمان‌نويسي آغاز كرد. وولف تعداد زيادي مقاله‌ي فمينيستي نوشته‌است. «اگر قرار باشد يك زن داستان بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد
وولف جيب‌هايش را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانه‌ي اوز، نزديك خانه‌اش در ساسِكس غرق كرد


سرجي اسنين ١٩٢٥- ‌١٨٩٥
شاعر روس كه خود را از لوله‌هاي آب گرم سقف اتاقش حلق‌آويز كرد. روز قبل از آن، شعر خودكشي‌اش را با خون خودش نوشت

«دنياي عزيز! دارم ترك‌ات مي‌كنم؛ چون حوصله‌ا‌م سر رفته. فكر مي‌كنم به قدر كافي زندگي كرده‌ام و مي‌خوام تو رو با همه‌ي نگراني‌هات ترك كنم موفق باشي


جورج ساندرز ‌١٩٠٦- ‌٢٥ آوريل ‌١٩٧٢
هنرپيشه‌ي فيلم‌هايي چون «تصوير دوريان گرِي»، «شبح و خانم موير» و «همه چيز درباره‌ي ايو» صداي «شِر خان» در انيميشن «كتاب جنگل» شركت ديسني
با مصرف تعداد زيادي قرص خواب خودكشي كرد



هارت كرين ١٩٣٢- ‌١٨٩٩
از تاثيرگذارترين شاعران مدرنيست آمريكايي. با رفتارهاي آزارنده و مخرب (حملات ناگهاني خشم، زياده‌روي در نوشيدن الكل، بي‌بند و باري ) در سن ‌سي و دو سالگي خود را از عرشه‌ي كشتي به خليج مكزيكو انداخت؛ جسد كرين هيچ‌وقت پيدا نشد


لوپ ولز ١٨ جولاي ‌١٩٠٨- ‌١٣ دسامبر ‌١٩٤٤
هنرپيشه‌ي پرشور مكزيكي؛ با سابقه‌ي كار در چند تئاتر كمدي موزيكال كه به كارش در سينما منجر شد. ولز در زمان زندگي‌اش در قريب به ‌٥٠ فيلم بازي كرد؛ ولي هيچ‌گاه نتوانست به ستاره‌اي كه هميشه آرزويش را داشت تبديل شود
ولز با خوردن تعداد زيادي قرص‌ خواب‌آور خودكشي كرد

آينده، تنها پيري است و بيماري و درد... من بايد در آرامش باشم و اين تنها راه است



جيمز ويل ‌٢٩ مه ‌١٩٥٧- ‌٢٢ جولاي ‌١٨٩٣
كارگردان فيلم‌هايي چون «فرانكنشتين»، «عروس فرانكنشتين» و «مرد نامرئي» در اوايل دهه‌ي ‌٤٠ پس از رونق افتادن فيلم‌هاي ترسناك در هاليوود فيلم‌سازي را ترك گفت
بعدها در فيلم «خدايان و هيولاها» (‌١٩٩٨) سِرايان مك‌كلان به ايفاي نقش ويل پرداخت. ويل با نوشيدن مقدار زيادي الكل، پريدن در استخر خانه‌اش و كوبيدن سرش به كف استخر خودكشي كرد
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13
عدد عجيب
142857

اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنيم، حاصل: 285714 ميشود!-به ارزش مکاني 14 توجه کنيد

اگر اين عدد را در سه ضرب کنيم حاصل: 428571 ميشود!-به ارزش مکاني 1 توجه کنيد

اگر اين عدد را در چهار ضرب کنيم حاصل: 571428 ميشود!-به ارزش مکاني 57 توجه کنيد

اگر اين عدد را در پنج ضرب کنيم حاصل: 714285 ميشود!-به ارزش مکاني 7 توجه کنيد

اگر اين عدد را در شش ضرب کنيم حاصل: 857142 ميشود!-سه رقم اول با سه رقم دوم جا بجا شده

اگر اين عدد را در هفت ضرب کنيم حاصل: 999999 ميشود



اين عدد به تازگي کشف نشده! بلکه هزاران ساله که به عنوان يه عدد جالب مورد توجه بوده. 142857 در واقع دوره گردش عدد 1/7 هست و خاصيتهاي جالب ديگه اي هم داره

همونطور که ميبينيد، مضارب اين عدد همه يا 142857 (با گردش حلقوي) هستند يا 999999 . جالب اينجاست که براي اعداد بزرگتر هم اين روند به صورت ديگه اي ادامه داره


مثلا 8*142857 ميشه 1.142.856، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857


و مثلا 42*142857 ميشه 5.999.994، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 999.999


و 142857*142857 ميشه 20.408.122.499، حالا اگه 5 رقم اول رو 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13
اینی که اینجا می بینید چیه؟
؟
1 - میمون
2 - کلاغ
3 - خرس
4 - هیچی
پاسخهاتون رو در بخش نظرات بگذارین … به نفرات برتر 1200 دستگاه پژو 206 اسباب بازی اهداء خواهد شد ….
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13
jodaee asheghane
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند تو اين شب ها1تو در ت
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 12
اگر مرا دوست دارید نگذارید که با ادای الفاظ، آن عشق به هدر رود. اگر چنین عشقی عمدا به نمایش در آید توهینی به عشق حقیقی خواهد بود. شما درباره پاکی دل باید خیلی دقت کنید، شما از عشق صحبت می کنید اما عشق ورزیدن آسان نیست. شما باید خدا را طوری دوست داشته باشید که نه تنها سایرین از آنها بی اطلاع باشند بلکه خود شما هم بر آن واقف نباشید. من در میان شما نیامده ام تا بر من سجده کنید، آرتی مرا به جا آورید و مرا پرستش کنید. من از شما خیلی بیش از این انتظار دارم. من آمده ام تا عشق شما را دریافت کنم و عشق خودم را به شما ببخشم. همان طوری که خود و آنچه به شما تعلق دارد را دوست دارید سایرین را دوست بدارید. اگر احساسات شما نسبت به سایرین همان احساساتی باشد که برای عزیزان خود دارید خدا را دوست می دارید.
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 12
آبالا بلند ایلیاتی من ، صبور چشمانت آبگیر آهوان آبستنی است که باران بی موسم فردا را نوید خواهد داد. این صدای خیس که از گداز حنجره ات بر می خیزد اندوه دیرسال دخترکان قبیله من است. راستی چه بود نام قشنگت بانو.... چه بود نام قشنگت بهار یا برنو....چه بود نام قشنگت ترانه یا دریا... چه سرنوشت غم انگیزی ...چه سرنوشت غریبی لیلا...چقدر منتظرت بودم....چقدر منتظرت بودم بلند قامتت سروناز ترانه های ایل وقتی شروه می شوی در گلوی زنان گلایه و گلوله....برقصان دستهایت را بر شکوه نخل ها تا سینه سرخ های عاشق به آواز آیند در کلاغی رنگ رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای...روسری ات را بر هیاهوی بادها بیاویز تا زمین بوی لاله و ریحان بگیرد...فردا مرا در هق هق چشمهایت بدار خواهند آویخت....باید باور کنم تنهایی تو را وقتی به خانه برگردیم این حرف های ناتمام را با گلوبند بغض هایت به دار خواهم آویخت.... در میدان صبحگاه...میان تردید بادها و چکمه های معلق...آن وقت من می مانم و سیاهی چشمهایی که تو را خواب های رنگی خواهند دید : طرحی از کلاغی رنگی رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای دیشب داشتم قصه گلزار را مرور می کردم ... تفنگ چی های خان دوره اش کرده بودند... اما سردار بیدی نبود که به این باد ها بلرزد... امنیه ها هر از گاهی می آمدند تا حوالی تل گز و بر می گشتند.... گفته بودند قرار است به او تامین بدهند... بعد از ظهر آن روز بلولایی افتاد توی ایل.... پدرم می دوید و تند تند اسب ها را زین و یراق می کرد.... مادرم در میان خورجین ها دنبال چیزی می گشت... آتشی افتاده بود به جان پیر و جوان...زن ها انگار زوزه می کشیدند.... گفتند ساعتی پیش ترلان صدای شلیک چند گلوله را شنیده است.... غروب آن روز سیاوش و قاسم جوانمرگ را آوردند.... صدای شیهه اسب ها دیگر شنیده نمی شد.... هنوز قصه نخل و سوار یادم هست سیاه چادر ایل و تبار یادم هست هنوز بغچه مادر بزرگ و عیدی ماه هنوز اول اسم بهار یادم هست سکوت سبز دو دل بر درخت تنهایی صدای پای عمو یادگار یادم هست چه اضطراب قشنگی ، چه حسرتی سردار! درست مثل دلت بیقرار یادم هست چه بود نام قشگنش بهار یا برنو؟ قبیله بود و همین یک بهار یادم هست بهار، دختر روبنده های پولک پوش عروس هلهله سبزه زار ، یادم هست کجای چهچهه باغ بود یادم نیست از آن هزاره یکی از هزار یادم هست از آن همیشه ی تاریک قصه چشمش همان ستاره دنباله دار یادم هست کمر به کینه غم بسته بود چشمانت نماز خواندی و بستی قطار یادم هست در آن چکاچک شمشیر، خون و خاکستر گریست داغ تو را زار زار یادم هست چکید ماهی تنگ بلور از چشمت شکست بغض تو بی اختیار یادم هست تو بی ترانه نبودی شبی که می رفتی شکوه رقص تو بالای دار یادم هست لیلا لیلا لیلا....لیلای بی بلولای بی آوا....لیلای دیروزهای بی فریاد....حالا در شبیخون اینهمه شهر درنگی بمان با من...من سردم است ... باران یکریز دی ماه را بمان با من ...در پیاده روهای خیس خیابان....و در ترنم انگشتان باران خورده ای که فردا با صفحه نیازمندی ها تماس خواهد گرفت....گوشی را بردار اما مثل همیشه سکوت کن...آب را سکوت کن...دریا را سکوت کن...و آخر این زخم را سکوت کن تا تنها صدا بماند...و باز باران یکریز دی ماه من چگونه می توانم به هم آغوشی تو با باران نیندیشم وقتی آسمان دوازه ضلعی چترم ابری است... وقتی سقف خانه ام یکریز چکه می کند... حالا سردی این روز ها را مثل شالی سفید به دور گردنم پیچیده ام تا وقتی سرما مرا می خورد سرفه های من ، تو را به یاد سکسکه های زمین بیندازد.... باید دوباره زاده شویم....باید زیر گذر از خنده های بعد از این ما زیر و رو شود... دور بریزد این هوای مسموم را. آنوقت است که می توانیم برای روزنامه ها چیزی بنویسیم.... چیزی بنویسیم تا همیشه یک گوشه دنج از روزنامه را برای عاشقانه های ما سفید بگذارند....هفت خشکسال لب تر نکرده ای حالا بخوان با من " باز باران با ترانه " را تا زمین ترنم گام هایت را در آغوش بگیرد. فردا قرار است من ببارم....فردا قرار است من تمام شوم... آن وقت تو می مانی و بابونه های حوالی کوه که حنای دستانت را سرمست خواهند شد بی من... تو خالی می شوی مثل نسیم....مثل کل زنان کولیان رها درباد....می رقصی بر خیال اسب های سپید... می گویند رفته ای گل بچینی از چمنزارهای دور دست...من اما نشانی آن بهشت گل افشان را گم کرده ام....شیرین است قصه فرهاد از لبانت و شیرین تر قند سایان اشک های من بر تور پولک پوشی که تو را از من ربوده ست... آه ماهی کوچک من، اقیانوس وسعت تنگی است از چشمهای بنفش آبی ات...جاری کن تمام رود ها را بر زبانت....آنسان که رود رود مادران گلایه و گلوله در سوگیاد مردان بهار و برنو لا لا گلم لا لا پرنده ی مهربونم هی می کشه آتیش به بنج لونه مون دست او شو که رفتی غم چه تیفونی بپا کرد شستیم از او شو هردمون از جونمون دست ای شو بلا ، ای شو سیا ، ای شو شلاله ای شو وخی ورداره ای رو شونمون دست کل میکشن پرمونکا رو حوض قالی دس می کشن رو خاک سرد خونه مون دست پروانه نام دفتر شعر خودم بود....تنها دوبرگ از دفتر پروانه مانده ست....تنها دو دل بر تک درختی سرد و خاموش...از خواب شیرین دوتا دیوانه مانده ست....من هفت صحرای جنون را بو کشیدم....حتی غباردامن لیلا نمانده ست... از کوچ ایل من اجاقی سرد می ماند...از آتشم خاکستری اما نمانده ست....می گردم از هرچه او ، یکه تکه باران....تنها همین ، تنها همین در خانه مانده ست.
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 12

قرار نبود کسی زحمت هک کردن ایمیل مرا به خود بدهد. من خودم بی رحمانه تر از همه کلاه سیاه ها این گونه فجیع به کشتن خود برخاستم. دوسال نوشتن مطلب برای ایمیلی ناشناخته که نمی دانستم از آن کیست. نمی دانستم کجای این یک وجب خاک  آشیان دارد. نمی دانستم مرد است یا زن . فقط می توانستم او را پری خطاب کنم و با تمام وجود بنویسم.  او شاید مرا ویروس مودبی می دانست که دو سال تمام دست از سر او بر نمی داشتم. او کمتر می نوشت و من البته به همین هم راضی بودم. من فقط می خواستم حرف بزنم. فقط می خواستم درد دل کنم.می خواستم  همه چیز را با او در میان بگذارم یا به عبارتی می خواستم اعتراف کنم همه آنچه جرات گفتنش را حتا به نزدیک ترین دوستانم نداشتم. حاصل بیش از چهارصد نوشته بی نام من همین هاست که می خوانید:

پری مهربان خودم سلام....امروز سخت دلتنگتان بودم... خداخدا می کردم که هرچه زودتر کلاس ها تمام شود و بیایم اینجا بنشینم و از تو بنویسم...برای چندمین بار ایمیل عزیز شما را باز کرده ام  و با شوق تمام خواندم......یک ساعت از نیمه شب گذشته است....داشتم داستان کارملیا و پروانه را تمام می کردم....دارم توی این داستان کودکی های خودم را دوباره می سازم....دارم می روم جایی که یک بار دیگر طعم اولین هندوانه را بچشم...اولین سیب زندگی ام را دندان بزنم....دارم می روم به زمانی که اولین شفتالوی کال باغچه خان عمو ، دندان شیری ام را از جا بکند و پدر بزرگ یک سکه دو ریالی بگذارد توی دستم . می خواهم بروم با شمعدانی های خانه مادر بزرگ از پروانه های آتشپاره ای بگویم که مرا دور تا دور حوض ماهی می گردانند ...من کی هفت ساله شدم...کی باران روی سرم بارید...کی گمت کردم ....کی گم کردم توی خم بازارچه ، دستهای مادرم را و برای همیشه کسی مرا پیدا نکرد....کی من پشت حمام گلستان توی سیاهی دود هایی که بی شباهت به سرمه چشمانت نبود خودم را گم کردم.

دیروز همه بازارکهنه شهر را برای پیدا کردن یکی از آهنگ های قدیمی سیما بینا زیر پا گذاشتم.....یارو فکر می کرد مخم عیب کرده است.....فکر می کرد کار و زندگی ندارم....با اینهمه رفت و دو ساعت بعد یک نوارکاست هزار تکه را آورد و می خواست مثل یک عتیقه به من بفروشد....برای من البته ارزشی بیش از اینها داشت....من با هر ترانه آن می توانستم بروم به چهارپنج سالگی خودم ...به همان اتاق کوچک گوشه حیاط....به دار قالی زمینی مادرم... می توانستم غلت بزنم روی بافته های سرخ و قهوه ای زخم های او....روی رنجهای نارنجی اش و بر خونچکان انگشتانش که داشت توی آن اتاق سرد مثل بغض های فروخورده اش رج به رج گره می خورد...هوای ابری حوالی ظهر و نرمه بارانی که بر گونه های تب دار زمستان می نشست و من و مادر که گاه گاه گریه می کردیم دور از چشمهای پدر....با اینهمه زخم اما من می توانستم با نوای کرکید مادر برقصم بی خبر از غمی که در چهره آرام و آسمانی او سنگینی می کرد....و بی خبر از اندوه دخترکان آتش به جانی که از ترانه های آنروز های مادرم شعله می کشیدند:

نگارینا قد چارشونه داری لیلا خانوم

کنار خونه ما خونه داری لیلا خانوم

همون خونه که رو بر قبله باشه لیلا خانوم

خودت مست و ما ر دیوونه داری لیلاخانوم جان لیلا لیلا لیلا

..........

رادیو قدیمی ما خش خش می کند و مثل همیشه باز اینجا تهران است صدای ایران....گنجشک ها روی شاخه های عریان انار در سرما پف کرده اند....گل های نرگس حاشیه حوض دارند به شوق آمدن کسی باز می شوند و من باید بروم توی کوچه از مغازه عمو شکرالله یک پیت نفت بگیرم تا زمستان چموشی که در راه است را گرم نگه دارم.....توی اتاق های آن طرف حیاط ، مادر بزرگ بادمجان های خشک را توی آب نمک ریخته است و وقتی توی عدسهایی که دارند می جوشند ریخته شود طعم غذا همه خانه را پر می کند.....یادم نمی آید حالاخواهرم چند ساله است....اما می دانم که بعد ها وقتی از خانه ما می رود تا چند سال احساس تنهایی می کنم.....چه حالی دارد پسین های خسته وقتی مادر بزرگ با  سینی چای می آید و مادر برای دقایقی کمر راست می کند....من با رادیو ور می روم و باز مثل همیشه اهم اخبارو صدای هیاهویی که بی شباهت به ناله ممتد باد و بوران دیشب نیست....

 

پری مهربان خودم ، با تمام جانم دوستت دارم.... از اینکه تو را دارم خوشحالم و از این شادی سر از پا نمی شناسم....بلند شو پری من دوباره لباس زرشکی ات را بپوش و دور تا دور اتاق مرا از عطر فصیح تنت لبریز کن....گلپوش کن آینه را از زرد و نارنجی یراق پیراهنت....بخوان با من باز باران با ترانه را تا زمین ترنم گامهایت را در آغوش بگیرد
 
شعری بخوان چیزی بگو تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد
چرخی بزن تا روح نا آرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد
بانوی شرجی خوب من خاتون دریا
در خواب خلخال تو گم کردم سرم را
کل می زنم نام تو را در موج و مرجان
تا یک صدف دریا کنی چشم ترم را
کو دیده یوسف شناسی تا تنت را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد
من دست و پا گم کرده ام کو سر بداری
تا سر کشی های مرا گردن بگیرد
 
 
من آتش گرفته ام لیلا...من سراپای وجودم تب دارد....من هذیان می گویم گاه گاهی....یک نفر باید مرا ببرد شاهزاده عبدالله ....ببندد به شاخه های گزبنی تلخ تا خواب شیرین تو از سرم بپرد.....تو باید بیایی ....پنجشنبه باور کن خیلی دیر است....بید مجنون های رودبار منتظرند....تو باید بپیچی سمت هیچ کجایی که تنها یک چهارشنبه آفتابی به خواب من خواهد وزید....من تب دارم پری جان....مرا ببر پیش بی بی حکیمه ....ببر پیش خودت....مرا ببر سمت کبوتر هایی که در حریق آوازهایت بغض کرده اند
 
یکی یک دونه من
عزیز دردونه من
دلم بونه تو داره
هوای خونه تو داره
.....................
........

خودم هم نمی دانم چرا با دیدن ایمیل شما باید این قدر خوشحال شوم. چرا ده ها ایمیل دیگر چشم های مرا اینگونه خیره به صفحه مانیتور نمی دوزند. من که از تو جز خیالی در خاطر ندارم ....چرا باید لحظه ها را چشم انتظار پیغام های آشنای تو باشم. چرا باید همیشه و همه جا شما را در ذهن شرجی ام مرور کنم. اما انگار خودم اینگونه خواسته ام. یعنی خودمان اینگونه خواسته ایم. شاید زیبایی کار در همین باشد که ما فقط از دریچه کلمات یکدیگر را ببینیم . همان کاری را که سال های سال با جهان و خدا و آدمهای اطرافمان انجام داده ایم.

با هر واژه ای که بین ما رد و بدل می شود پاره هایی از جان مان آشکار می گردد. دیوانگی هایمان را توی همین واژه های سرمست به نمایش می گذاریم و دلتنگی هایمان را توی همین سطرهای ساده مویه می کنیم. اما من دلم برای رنگ چشمهای تو تنگ شده است . من تا کی باید رنگ روسری ات را از باد های بی شکوفه ی گیلاس بپرسم... تا کی باید توی چادر نماز این و آن دنبال لبخند های آسمانی تو باشم....

یادش بخیر آن روز ها....باد که می آمد می رفتم سر راه می نشستم تا خبری از او بیاید....یادم می آید روزی که برای عروسی خواهر زاده اش به ماهان و بم رفته بود آرام و قرار نداشتم...تمام وجودم داشت ناگهان تکه تکه فرو می ریخت بی لیلا....خبر آن زلزله بزرگ شانزده سال بعد توی روزنامه ها پیچید.

یک روز با مادرم رفته بودیم حوالی خنده های  لیلا....آن روزها ماهان بودند...شب را آنجا ماندیم... آخر شب وقتی همه داشتند توی خواب های عمیق شان سفره عزای مرا می چیدند من با لیلا بیدار مانده بودم.... لیلا می دانست مال من نیست اما داشت از دیوانگی هایش می گفت و از روزهایی که ....لیلا آنشب گل های چینی و همه ی جانمازهای گلدوزی خودش را آورد همینطور بی هوا ریخت روبروی من.... هی برایم شعر خواند و از جیم و کار و گلاب و ترمه و خاک تربت گفت.... او را گم کرده بودم توی آنهمه بهار و سجاده.

آنشب دلم را ؟ نه...مرا گم کرده بودم

او بود و من ، من دست و پا گم کرده بودم

صد جانماز آورد می ترسم بگویم

 در خانه اش من قبله را گم کرده بودم

 

مادر می دید دارم غروب می کنم توی خرده شیشه های خنچه لیلا....اما کاری از دستش بر نمی آمد... مادرم می گفت مرد گریه نمی کند اما من گریه کردم.... یا من مرد این عشق نبودم یا این درد چنان مرد افکن بود که جز ناله های گاهگاه چیزی برایم باقی نگذاشت.....

و حالا که یکی دو روز از آن ماجرا گذشته است.... مادرم کاسه ای آب پشت سرم می ریزد تا وقتی از امنیه های جاده  ی باجگاه  سان می بینم چشمهایم سیاهی نرود.....تمام این خیابان دور و دراز را روزی گشته بودم به دنبال کفشهای کتانی ات ....نه اینکه نبودی ....من نمی دیدم رد پایی از اشک بر گونه های تبدارت اگرچه مثل راننده های کهنه کار همیشه یک چشمم به کور سوی انتهای جاده بود و چشم دیگرم به انهدام پلک هایت در آینه روبرو....لیلا بلا ....لیلا کیا....لیلا چیا....لیلای لاله زار های لا اله الا الله های لاله های  های های  توی برد ....توی باخت....لیلا بی بلولای گندمزار....لیلای بی بالا بلای بی بلوا ....لیلای بی لیالی بی آوا ....لیلای بی ترانه و بی طنبور...لیلای بی چکنم بی من....لیلای بی چکنم بی تو .....

تعارف نکن پری گلم....مرا ببر پیش یک روانپزشک و وقتی من توی اتاق انتظار نشسته ام آرام به او بگو که سیم هایم قاطی کرده است...بگو مالیخولیا دارم....بگو هذیان می گویم گاه گداری....مرا بسپار دست مردان  آه - سایشگاه  تا با خمیازه های کشدارشان حالم را جا بیاورند....چقدر دلم شانه ای برای گریستن می خواهد ......چقدر تو اینجا نیستی.....چقدر یکشنبه هایم تنهاست بی تو....چقدر بی فروغم بی لیلا......

چقدر همه ی چهارشنبه های سال نا مهربان بوده اند با من. دلم بیشتر از همه غروب های کویر گرفته است.......دلم می خواهد تمام پاییز، انارهای سرخ را قاچ کنی و من دانه های سرخ دلم را در خونچکان انگشتانت به نظاره بنشینم....مثل وقتی سر شب مادر با گلوبند بغض آمد و تلخ خندید، مثل وقتی که رعشه دستهاش تکه های دلم را توی بشقاب گذاشت....من چقدر دیر به خانه تو آمده ام لیلا....من چقدر بی تو بوده ام سال ها....من چقدر دلم برای بوی حنای دستانت تنگ شده است.....من چقدر دیر با تو در خانه صولت گمشده ام ....از دستهای رو به آسمان من تنها دو مناره فرو ریخته باقی است در این شهر و من چقدر دیر به نماز ایستاده ام چشمهای سرمه ریز تورا....


می دانم حال و حوصله واگویه های مرا نداری این هم گاهی با تواضع و لطف تمام مرا به نویسش این خواب های پریشان و ناگزیر وا می داری از نهایت مهربانی توست...... اما من دلم گرفته است....من بغض کرده ام ....من دارم  توی واژه ها پوست می اندازم.....روزی صد بار دارم می میرم و زنده می شوم.....تو هم گناهی نکرده ای که بخواهی توی این هیری ویری به ناله مردی گوش بسپاری که هر از گاهی مثل یک ویروس مودب توی ایمیل های شما بروز می کند ....با نوی دور دست  ، دورید و نا پیدا  و در این ناپیدایی دوستتان دارم....گاهی آنقدر به من نزدیکید که می توانم آرام سر بر شانه های صبورتان بگذارم و حسرت همه روز های روزی که نداشته ام را زار زار گریه کنم....حسرت حرفهایی که بر لبانم مانده است....حسرت بغض های فرو خورده ای که امانم نمی دهند....

می توانم روسری گلدارت  را آرام از سرت بر دارم  بی آنکه رم کنند آهوان خسته ای که در سرمه ریز چشمهای قهوه ای ات  آرامیده اند....می توانم گیلاس بنوشم از متن پیراهنت...از باغستان حوالی شعرهات....از یاقوت گوشواره هات..... از نرمه بارانی که بر گونه هات می نشیند بعد از هر قنوت ...بعد از هر غروب.....می توانم از دروازه سعدی که می گذرم پای همان خانه کلنگی  که تو را  به اطلسی  های شیراز هدیه کرده است بنشینم و از شقاوت دستهایی بگویم که گونه هایت را کبود بوسیده اند....می توانم بی شبیخون هرچه شهر از خنده های شرم آگین  دخترکانی بگویم که از ترانه های  مادرم شعله می کشند. ...من یک شهرزاد روستایی ام که هزار و یک شب غصه هام از عطر نام  تو لبریز است.....


امشب سه شنبه چندم مهرماه درست ساعت ده اتفاق تازه ای نخواهد افتاد....تنها دخترکانی از فبیله ای دور شادمانگی اندوه مرا برقص و پایکوبی برخاسته اند. این اتوبوس های هاج و واج حتی اگر واگن های یک قطار ابدی باشند ما را به ایستگاه زمان نخواهند رساند.....ما محکوم بودنیم اما من ...من می توانم سوت بزنم تمام قطار های دور دنیا را ....می توانم مژگانت را تا یک میلیون و یکصد و یازده هزار و یکصد و یازده قرار بشمارم و باز گردم تکرار کنم چوبخط های ریل راه آهن را تا بدانی ریز علی قصه تو در میان چرخ دنده های تاریخ عریان مانده است دستهایش از معاش آتش و آفتاب....

پاییز می آید ....باد کل می زند حنابندان برگ را و دختران گلاب و آیینه دف می کوبند نام زیبای تورا .پری مهربان دوست داشتنی خودم ، در هنگامه برگ ریز این خزان زرد دلم افتاده توست.... دوستت دارم با آنکه می دانم  و نمی دانم چرا باید کسی را دوست داشته باشم که تنها سهم من ازاو دوری و دوری و دوری است. با اینهمه تنها به شوق پسین دلگشایی که از سمت دروازه قرآن فرا می رسی خودم را امید می دهم.

شما به من انگیزه نوشتن و سرودن می دهید. من می توانم به شوق شمایی که که در واژه ها پیدای تان کرده ام سال های سال بنویسم. می توانم به خیالی از شما خرسند باشم و با این شوق نا تمام ، خودم را خوشبخت ترین مرد عالم بدانم .من شما را در زوایای ذهنم آنقدر بزرگ و زیبا و صبور آفریده ام که می توانم سال ها ، پیش شما بنشینم تنها نگاه تان کنم . لب بدوزم و بی واسطه ی  هر چه واژه شما را سکوت کنم....نامتان را دوست دارم که فروغی در خلوت تنهای منید. من همیشه تنهایم و تنها ، عاشق است...تنها ، تنها می خواهد عاشق باشد .تنها ، تنها می خواهد تنها باشد....تنها ، تنها می خواهد تنها نباشد....و پروانه ها غزل های تا خورده تنهایی من اند که اینگونه بی پروا در شکاف دیوار انزوا ، چکه چکه آب می شوند.

دلم گرفته عزیز....دارم دیروزهای نامهربان خودم را مرور می کنم....هشتاد و دو روز تمام رفتم سر چهارسو.....درست یک کوچه بالاتر از خانه لیلا.... یک کارتن سیگار گذاشتم و هی انتظار کشیدم...هی انتظار کشیدم و لیلا نیامد......آخرش هم دست فروش های حوالی قایمیه که بخودشان نمی دیدند که من هم  چند تومانی از عاشقی ام کاسب باشم.....ریختند و تمام دار و ندارم را لگد مال کردند....سهراب همکلاسی دوره دبیرستان هم بین آنها بود.....پری مهربانم سعی نکن به من بفهمانی که پاهایم نمی لرزند....دستهایم نمی لرزند.... دوستهایم نمی لرزند..... چرا هی فکر می کنی دارم شعر می گویم....من دارم می میرم...من نفسم بند آمده است....من مثل کبوتر های امامزاده ابراهیم بغض کرده ام......من باید پیدایت کنم...من باید بروم آنطرف رود رود مادرم ....شاید توی شالیزار ، یا توی لباس مترسکی تنها ...یا توی خنده های دخترکی معصوم ...شاید مرا می بینی و به روی خود نمی آوری.....اما نه....

 


آبها که از آسیاب بیفتد به خانه بر می گردیم ....آنوقت من تو را لیلا می بینم و هی برایت ادا در می آورم...هی برایت آغاسی می خوانم و سوت می زنم....عهدیه می خوانم و شین هایم را می کشم....من خودم را کجا گم کرده ام پری....من خودم را از کی دیگر پیدا نکرده ام....توحالا می توانی بلند بخندی به  ناله های گاه گاه مردی که در آستانه چهل سالگی هنوز عاشق مانده است.... به مردی که هنوز می تواند مثل بچه های بیست سال پیش از لیلا بگوید و بشکن بیاندازد....بعد هم برود سر کوچه لیلایی نا  با اسپری سرخ ، یک دل بزرگ بکشد ودرشت بنویسد : دارمت خانومی !

راستی کی بود که تو آمدی...رفتیم دروازه قرآن را دور زدیم...مثل خوابی گذشت آن دو روز مهربان....بعد هم هرچه بلولا کردم....هرچه خداخدا کردم....دست تکان دادی و رفتی تا از پرواز 426 عقب نمانی

این جاده های سبز مرا به روشنای شهری خواهد برد که سه روز دیگر در آن چشمهایت متولد خواهد شد....من می توانم نماز ظهر را بهانه کنم و نامت را بر قنوت های خسته ام  دخیل ببندم....من تو را خواستم از گنبد های دور دست ... از گنبد های دور دست تو را خواستم.....اینهمه راه را آمده ام تا از دخترکان حوالی آب نشانی کسی را بگیرم که سایه سایه با من است....نشانی تو را که همنفس بهارانی با همان روسری گلداری که خود شکوفا ترین شکوفه آنی
 
راستی چه بود نام قشنگت بانو
چه بود نام قشنگت بهار یا برنو
چه بود نام قشنگت ترانه یا دریا
دوباره اول شیدایی
دوباره اول باران است
چه سر نوشت غریبی لیلا
چه سرنوشت غم انگیزی
چقدر منتظرت بودم
چقدر منتظرت بودم.......

می روم بخوابم.....توی خواب می آیم حوالی خودتان.....خواب تو را می بینم در هیات زنی که لباس سبز زیتونی اش لالایی خوابهای دیر سال من است....با آنکه می دانم حالا حالا ها شما را نخواهم دید اما باز چشم انتظار شما می مانم.....من هم مثل شما تمام وجودم با اتتظار در آمیخته است....من هم مثل شما انتظار را دوست دارم.

 

هی می نویسم هی می نویسم.... آخرش می پرسی لیلا زن بود یا من....خودم هم نمی دانم.....خودم هم یادم نیست دنبال کی....دنبال چی آمده بودم
 
یکی یک دونه من
عزیز دردونه من
دلم بونه تو داره
هوای خونه تو داره
.....................
........
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 12
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 12
آناهينا
an-10.jpgan-15.jpg

an-6.jpganahita-hemmati.jpg

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11
00030337.jpg
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11
00003836.jpg
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11
00003355.jpg
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11
عكساي توپ1
00030473.jpg
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11

اینی که اینجا می بینید چیه؟
؟
1 - میمون
2 - کلاغ
3 - خرس
4 - هیچی
پاسخهاتون رو در بخش نظرات بگذارین … به نفرات برتر 1200 دستگاه پژو 206 اسباب بازی اهداء خواهد شد ….

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11
عدد عجيب
142857

اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنيم، حاصل: 285714 ميشود!-به ارزش مکاني 14 توجه کنيد

اگر اين عدد را در سه ضرب کنيم حاصل: 428571 ميشود!-به ارزش مکاني 1 توجه کنيد

اگر اين عدد را در چهار ضرب کنيم حاصل: 571428 ميشود!-به ارزش مکاني 57 توجه کنيد

اگر اين عدد را در پنج ضرب کنيم حاصل: 714285 ميشود!-به ارزش مکاني 7 توجه کنيد

اگر اين عدد را در شش ضرب کنيم حاصل: 857142 ميشود!-سه رقم اول با سه رقم دوم جا بجا شده

اگر اين عدد را در هفت ضرب کنيم حاصل: 999999 ميشود



اين عدد به تازگي کشف نشده! بلکه هزاران ساله که به عنوان يه عدد جالب مورد توجه بوده. 142857 در واقع دوره گردش عدد 1/7 هست و خاصيتهاي جالب ديگه اي هم داره

همونطور که ميبينيد، مضارب اين عدد همه يا 142857 (با گردش حلقوي) هستند يا 999999 . جالب اينجاست که براي اعداد بزرگتر هم اين روند به صورت ديگه اي ادامه داره


مثلا 8*142857 ميشه 1.142.856، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857


و مثلا 42*142857 ميشه 5.999.994، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 999.999


و 142857*142857 ميشه 20.408.122.499، حالا اگه 5 رقم اول رو 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11
آخرين سخنان برخي بزرگان پيش از مرگشان
با نگاهي به زندگي‌نامه‌ي شاعران، نويسنده‌ها و هنرمندان جهان؛ افرادي كه از ميان آن‌ها با خودكشي جان سپرده‌اند، شگفت‌زده خواهيم شد بزرگاني چون «ارنست همينگوي»، «ويرجينيا وولف»، «صادق هدايت» و... برخي از اين افراد پيش از مرگ يادداشت خودكشي از خود به جاي گذاشته‌اند كه بخش‌هايي از اين يادداشت‌ها و نحوه‌ي خودكشي نويسندگان آن‌ها را مي‌خوانيم

فردي پراينز ، ‌٢٢ ژوئن ‌١٩٥٤ – ‌٢٩ ژانويه ‌١٩٧٧، كمدين بازي در فيلم مرد و چيكو
مشكلات ناشي از افزايش وزن و دورگه بودن‌اش باعث احساس تنهايي و بيگانگي‌اش بود. با وجود يادداشت خودكشي پرايز، علت مرگ زودهنگام او؛ شليك تصادفي گلوله ناشي از مصرف قرص‌هاي افسردگي «كوالد» گزارش شد

آن گاه كه ديگر من از دنيا رفته‌ام، ماه زيباي آرويل موهاي خيس از باران‌اش را پريشان مي‌كند و تو دل‌شكسته بر روي پيكر بي‌جان من خم مي‌شوي و من اهميتي نمي‌دهم. چرا كه مي‌خواهم در آرامش به‌سر برم؛ به‌سان درختان سرسبز، هنگاهي كه قطرات باران شاخه‌هاي نازك‌شان را خم مي‌كند و من ساكت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اكنونِ تو خواهم بود




سارا تيسديل ‌١٩٣٣- ‌١٨٨٤ شاعره‌ي آمريكايي، متولد سنت‌لوئيس
وي چندين جلد كتاب شعر شامل «هلن از تروي» و «رودخانه‌هاي در راه دريا» از خود به جاي گذاشته ‌است. اشعار تيسديل بسيار ظريف، احساسي و شخصي هستند
او بسيار احساساتي و گوشه‌گير بود و سرانجام در ‌٤٨ سالگي پس از نوشتن يادداشت خودكشي‌اش خطاب به عاشقي كه ترك‌اش كرده ‌بود، خود را غرق كرد



كرت كوبين ‌٢٠ فوريه ‌١٩٦٧- ‌٨ آوريل ‌١٩٩
خواننده‌ي اصلي گروه نيروانا كه در تمام دوران كودكي‌اش بيمار و مبتلا به برونشيت بود. جسد كرت را يك برق‌كار كه براي نصب سيستم امنيتي به خانه‌ي او رفته ‌بود، پيدا كرد. وقتي كسي در را به روي برق‌كار باز نكرد، او از پنجره به داخل خانه نگاهي انداخت. تا قبل از اين كه لكه‌هاي خون را كنار گوش جسد ببيند، فكر مي‌كرد آن چه روي زمين افتاده ‌است يك عروسك چوبي است وقتي پليس در خانه را شكست، هنوز اسلحه در دست كرت به سمت چانه‌اش نشانه رفته ‌بود. يادداشت خودكشي او كه ـ با جوهر قرمز نوشته‌ شده ‌بود ـ كمي آن‌سوتر روي پيشخان آشپزخانه قرار داشت



جون اريك هكسوم ‌٥ نوامبر ‌١٩٥٧- ‌١٨ اكتبر ‌١٩٨٤
هنرپيشه‌ي نقش فيناس باگ در فيلم «مسافران» در مقابل مينو پلوس. آن چه از هكسوم به جاي مانده دقيقا يك يادداشت خودكشي نيست. ولي از ادبيات ارزشمندي برخوردار است؛ مرگ هكسوم بر اثر يك تصادف در هنگام بازي در سريال تلويزيوني «مخفي‌كاري» رخ داد. آن جا كه هكسوم مي‌بايست با يك تفنگ مشقي به سر خود شليك مي‌كرد. ضربه‌ي ناشي از شليك گلوله‌ي مشقي باعث شكسته‌شدن بخشي از جمجمه‌ي هكسوم و فرو رفتن استخوان‌هاي خرد شده به مغز وي شد؛ او شش روز بعد از اين حادثه درگذشت

احساس مي‌كنم باز به يكي از حمله‌هاي ديوانگي‌ام نزديك مي‌شوم. ديگر نمي‌توانم به اين وضعيت وحشتناك ادامه دهم؛ اين بار بهبود نخواهم يافت صداهايي در سرم مي‌شنوم و نمي‌توانم روي نوشته‌هايم تمركز كنم. تاكنون مبارزه كرده‌ام ولي ديگر نمي‌توانم




ويرجينيا وولف١٩٤١- ‌١٨٨٢
نويسنده‌ي صاحب‌نام انگليسي كه سبك جديدي را در رمان‌نويسي آغاز كرد. وولف تعداد زيادي مقاله‌ي فمينيستي نوشته‌است. «اگر قرار باشد يك زن داستان بنويسد، بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد
وولف جيب‌هايش را از سنگ پر كرد و خود را در رودخانه‌ي اوز، نزديك خانه‌اش در ساسِكس غرق كرد


سرجي اسنين ١٩٢٥- ‌١٨٩٥
شاعر روس كه خود را از لوله‌هاي آب گرم سقف اتاقش حلق‌آويز كرد. روز قبل از آن، شعر خودكشي‌اش را با خون خودش نوشت

«دنياي عزيز! دارم ترك‌ات مي‌كنم؛ چون حوصله‌ا‌م سر رفته. فكر مي‌كنم به قدر كافي زندگي كرده‌ام و مي‌خوام تو رو با همه‌ي نگراني‌هات ترك كنم موفق باشي


جورج ساندرز ‌١٩٠٦- ‌٢٥ آوريل ‌١٩٧٢
هنرپيشه‌ي فيلم‌هايي چون «تصوير دوريان گرِي»، «شبح و خانم موير» و «همه چيز درباره‌ي ايو» صداي «شِر خان» در انيميشن «كتاب جنگل» شركت ديسني
با مصرف تعداد زيادي قرص خواب خودكشي كرد



هارت كرين ١٩٣٢- ‌١٨٩٩
از تاثيرگذارترين شاعران مدرنيست آمريكايي. با رفتارهاي آزارنده و مخرب (حملات ناگهاني خشم، زياده‌روي در نوشيدن الكل، بي‌بند و باري ) در سن ‌سي و دو سالگي خود را از عرشه‌ي كشتي به خليج مكزيكو انداخت؛ جسد كرين هيچ‌وقت پيدا نشد


لوپ ولز ١٨ جولاي ‌١٩٠٨- ‌١٣ دسامبر ‌١٩٤٤
هنرپيشه‌ي پرشور مكزيكي؛ با سابقه‌ي كار در چند تئاتر كمدي موزيكال كه به كارش در سينما منجر شد. ولز در زمان زندگي‌اش در قريب به ‌٥٠ فيلم بازي كرد؛ ولي هيچ‌گاه نتوانست به ستاره‌اي كه هميشه آرزويش را داشت تبديل شود
ولز با خوردن تعداد زيادي قرص‌ خواب‌آور خودكشي كرد

آينده، تنها پيري است و بيماري و درد... من بايد در آرامش باشم و اين تنها راه است



جيمز ويل ‌٢٩ مه ‌١٩٥٧- ‌٢٢ جولاي ‌١٨٩٣
كارگردان فيلم‌هايي چون «فرانكنشتين»، «عروس فرانكنشتين» و «مرد نامرئي» در اوايل دهه‌ي ‌٤٠ پس از رونق افتادن فيلم‌هاي ترسناك در هاليوود فيلم‌سازي را ترك گفت
بعدها در فيلم «خدايان و هيولاها» (‌١٩٩٨) سِرايان مك‌كلان به ايفاي نقش ويل پرداخت. ويل با نوشيدن مقدار زيادي الكل، پريدن در استخر خانه‌اش و كوبيدن سرش به كف استخر خودكشي كرد
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11
طالع بینی

طالع بینی اسم

طالع بینی انسانها و شناخت خصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!!

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب
.

الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.

ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.

ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است

د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد

ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد

و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند

ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود

ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد

ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد

ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد

خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود

ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است

س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید

ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است

ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد

ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است

ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند

ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند

ع : او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند

غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد

ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد

ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند

ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد

ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد

م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند

ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند

ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10
عشق یعنی مستی دیوانگی  

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن                 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10
دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه  مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10
۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد
۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

۝ بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10
اس ام اس
مي خواي با سه شماره هيبنوتيزمت كنم و بگم چه جور آدمي هستي ؟ خوب پس با ? شماره آروم چشمات رو ببند : .... ?...... ?.......?.......

...................................................هنوز كه چشمات بازه؟.................

...................................................مي گم چشماتو ببند !................

..................................................چرا زير چشمينگاه مي كني ؟.....

.............................................. اصلا نيازي به هيپنوتيزم نيست

هر خري مي فهمه چه قدر فضولي

+- +- +- +- +- +-

+- +- +- +- +- +-

+- +- +- +- +- +-

بشين جمع ومنها كن ببين چندمين باره سر كار رفتي ؟

سريع ترين دوربين جهان اختراع شد . اين دوربين مي تونه از خانوم ها در لحظه اي كه دهانشون بسته است عكس بگيره !ميدونی چطوری ميشه يه خنگ رو گذاشت سر کار؟ ( پايين رو بخون )
.

.

.

.

.

.


ميدونی چطوری ميشه يه خنگ رو سر کار نگه داشت؟ ( بالا رو بخون )

دوستت دارم نه به خاطر شهامتت

نه به خاطر حسادتت

نه به خاطر حماقتت

نه به خاطر جسارتت

فقط به خاطر وجود کثافتت

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 10
بالاخره اومدم
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط محمد نجفی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 10